0
02188915009

آموزه هایی از دکتر علی اصغر جهانگیری – قسمت دوم

آموزه های کاربردی از دکتر علی اصغر جهانگیری

قسمت دوم

دکتر جهانگیری کیست؟

فردی که بانک اشتغال را به سازمان ملل ارائه کرده است تا بانکی جهانی حاصل ایده های کارآفرینی راه اندازی کند و هر جوانی در هر کشوری با اصول و شرایط کشور خودش بخواهد با کمک کارآفرینان اجرایی کشورش ایده های این بانک را اجرایی کند.و با افتخار ۷۴۳۰ واحد اجرای موفق در کارنامه خود ثبت کرده است.

مایع ظرفشویی با رایحه توت‌فرنگی

همیشه نبض مردم و ذائقه آنها دستم بود. می‌دانستم که خرید خانه با خانم‌هاست و اگر بتوانیم آنها را راضی کنیم موفق می‌شویم. با این دید و اینکه خانم‌ها از رنگ قرمز خوششان می‌آید،‌ اولین مایع ظرفشویی ایران با رایحه توت‌فرنگی را تولید کردیم و همان‌جا با چند کارگر روزمزد، گروه کارخانجات هگزان شروع به کار کرد. این مایع ظرفشویی به قدری پرطرفدار شد که بازارسیاه برایش به راه افتاد و همه دوست داشتند آن را داشته باشند.

بیکاری امثال من ۵ دقیقه طول می‌کشد

همان‌روزی که از تولیددارو بیرون آمدم به هیأت‌مدیره گفتم بیکاری امثال من ۵ دقیقه هم طول نمی‌کشد البته باور نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد! اما واقعا ۵ دقیقه هم طول نکشید و درحال بیرون آمدن از شرکت بودم که پرده‌فروش سر کوچه شرکت صدایم کرد و گفت: آقای مهندس هر روز قبراق و سرحال از اینجا رد می‌شدید، چرا ناراحتید؟ گفتم بیکار شده‌ام. او گفت: بازار ما هم کساد شده، ما قلاب پرده تولید می‌کردیم اما دیگر کسی نمی‌خرد چون به صرفه نیست و گیره‌های آهنی به دلیل تولید سروصدا دیگر طرفدار ندارد. به او گفتم چرا این گیره‌ها را با پلاستیک نمی‌سازی و او گفت: تو اگر با پلاستیک بسازی چقدر تمام می‌شود؟ گفتم ۵/۱ ریال. او گفت: تو تولید کن، من ۳ ریال از تو می‌خرم، ۷ ریال به مغازه می‌فروشم و مردم هم ۱۰ ریال آن را می‌خرند و همان‌جا سفارش ۶ میلیون گیره پرده گرفتم و واقعا ۵ دقیقه هم بیکار نماندم.

همیشه درآمدزا بودم

از همان بچگی درآمدزا بودم. در ۸سالگی با اینکه پدرم پولدار بود، آدامس خروس‌نشان به روستا می‌بردم و می‌فروختم. در همه این سال‌ها کارکردم و در ۲۳ سالگی بعدازظهرها ۳ تا کلاس شیمی داشتم و شب‌ها مسافرکشی می‌کردم، درضمن درس هم می‌خواندم. همیشه به پدرم می‌گفتم دوست دارم آدم بزرگی شوم و از همان زمان دنبال سکه و سفال و قباله‌های قدیمی، دست‌نوشته و کتاب‌های قدیمی بودم. مردم به پدرم می‌گفتند: پسرت آشغال جمع می‌کند و او کتکم می‌زد و فلکم می‌کرد که این کار را نکنم. می‌گفت: آبرویم را می‌بری. اما من همیشه دوست داشتم روی پای خودم بایستم.

با ما در ادامه قسمت های دیگری از آموزه های دکتر علی اصغر جهانگیری همراه باشید …

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *